X
تبلیغات
تنهــــــــــــــاترین ها

تنهــــــــــــــاترین ها

هیچ کـس همــــــــراه نیس تنهـــــــــای اول

عـــــــــــــآشقی

روی تخته سنگی نوشته بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟

من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند.

برای بار دوم که از آنجا گذشتم زیر نوشتۀ من کسی نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است.

برای بار سوم که از آنجا عبور کردم انتظار داشتم زیر نوشته ام نوشته ای باشد...

 

                      اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 7:20 PM  توسط R & A  | 

داستـــــــــــان عشقولانــــــه(2)

روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...


خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 12:48 PM  توسط R & A  | 

...

بگذار آن کس باشم که باتو درکوهسارگام برمی دارد.بگذارآن باشم که باتو درشادی

می خندد وآن کس که درغم بسویش می آیی بگذارآن باشم که درشب هایی

سنگین بغض تورا می شکنندو روی شانه هایم می گریی بگذارکسی باشم که به

 اوعشــــــــــــق می ورزی

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 5:52 PM  توسط R & A  | 

تنهـــــــــایی

دراین شهر

صدای پای مردمی هست

که همچنان که تورا می بوسند

طناب دار تورا می بافند

کسانی که صادقانه به تودروغ میگویند

وخالصانه به توخیانت میکنند

دراین شهرهرچه تنهاتر باشی

پیروزتری...

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 5:46 PM  توسط R & A  | 

داستـــــــــــان عشقولانــــــه

عاشقای واقعی بیان تو...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 6:14 PM  توسط R & A  | 

باز هم بخند...

به چه می خندی تو؟؟؟

 

به شکسته دل من ؟

 

یا به پیروزی خویش؟

 

به چه می خندی تو؟؟؟

 

به نگاهم که چه مستانه تو را باورکرد؟

 

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت وخاکستر کرد؟

 

به چه می خندی تو؟؟؟

 

به دل سادۀ من می خندی؟

 

که دگرتا به ابد نیز به فکرخود نیست.

 

خنده دار است بخند....

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 5:50 PM  توسط R & A  | 

گیلاس آبــــــــــــی

اینم ی شعر از میلاد تهرانی عزیز

برو حتما بخون قشنگه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1391ساعت 12:45 PM  توسط R & A  | 

LOVE FOR EVER

 

هنگامی که تمام بهشت رابا نگاهی براندام درخت پنجره اتاقم تجربه میکنم چرا ناراحت باشم؟ وقتی که:

بهترین موسیقی ها را درسکوت اتاق کوچکم میشنوم

چراغرق درشادی نباشم؟گاه یک لبخند آن قدرعمیق میشود که گریه میکنم

گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند

گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 1:10 PM  توسط R & A  | 

کلــــــــــبه

کسی دیگرنمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگرنمیپرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم

ودیگرهیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبۀ خویش اما

کسی حال منِ غمگین نمی پرسد

ومن دریای پراشکم که توفانی به دل دارم درون سینۀ پرجوش خویش اما

کسی حال منِ تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم بانسیمی میشودبرگی جدا از او

ودیگرهیچ چیز ازمن نمی ماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 2:0 PM  توسط R & A  |